آراد و ارشیداآراد و ارشیدا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

آراد و آرشیدا ماه و خورشید مامان و بابا

درباره کودکان دوقلو

نویسنده : بابا محمد _ دوشنبه _ ٢٤/11/90 درباره کودکان دوقلو داشتن فرزندان دوقلو یک موهبت از جانب خداوند است، اما ممکن است ابتدا وقتی صاحب فرزند دوقلو شدید کمی‌دچار ترس شوید و تصور کنید که نگهداری و تأمین نیازهای آنها دشوار است. البته این موضوع کاملاً واضح است که نگهداری از یک نوازد کار دشواری است چه برسد به دو تا. اما با به کارگیری چند نکته ساده می‌توانید از بزرگ کردن و نگهداری نوزادان خود لذت ببرید همانند من وهمسر دلبندم که عاشق این دوقلو های ناز هستیم که حتی اگر یک ساعت آنها را نبینیم احساس دلتنگی می کنیم. خجالت نکشید،کمک بگیرید در روزهایی که احساس خستگی می‌کنید یاباید کارهای دیگری انجام دهید، م...
26 بهمن 1390

درباره کودکان دوقلو

    نویسنده : بابا محمد _ دوشنبه _ ٢٤/11/90 درباره کودکان دوقلو داشتن فرزندان دوقلو یک موهبت از جانب خداوند است، اما ممکن است ابتدا وقتی صاحب فرزند دوقلو شدید کمی‌دچار ترس شوید و تصور کنید که نگهداری و تأمین نیازهای آنها دشوار است. البته این موضوع کاملاً واضح است که نگهداری از یک نوازد کار دشواری است چه برسد به دو تا. اما با به کارگیری چند نکته ساده می‌توانید از بزرگ کردن و نگهداری نوزادان خود لذت ببرید همانند من وهمسر دلبندم که عاشق این دوقلو های ناز هستیم که حتی اگر یک ساعت آنها را نبینیم احساس دلتنگی می کنیم. خجالت نکشید،کمک بگیرید در روزهایی که احساس خستگی می‌کنید یاباید کارهای دیگری انجام د...
26 بهمن 1390

3 ماهگی امیدهای زندگی من

آراد و آرشيداي من امروز 3 ماهشون تموم ميشه و وارد 4 ماهگي ميشن.با خنده ها و حرف هاي شيرينشون من رو از كار و زندگي انداختن. كافيه بشينم كنارشون تا سفره دلشون باز شه...مدام و يكريز ميگن:ااگييييي.....گووووو....گوووگووو.....گييييي....بووووووووووو......ااااوووووو... وقتي هم كه گرسنه باشن:اااوووووونگا...پسرم كه بار اول يه اونگاي كوتاه ميگه....كمي كه ميگذره،كشيده تر ميشه....اگه شير دير بهش برسه كه پشت سر هم مثل يه نوار كه روي تكرار ميگه:اونگا...اونگا...اونگا دخترم هم گردنشو كج ميكنه با ناز و ادا و صداي ملايم ميگه:اينگااااااااا اگه پيپي كرده باشن يا جاشون خيس باشه هم با داد و بيداد ميگن: نه.....نههه....نهههههههههههه با چشماي نازشون م...
5 بهمن 1390

3 ماهگی امیدهای زندگی من

آراد و آرشيداي من امروز 3 ماهشون تموم ميشه و وارد 4 ماهگي ميشن.با خنده ها و حرف هاي شيرينشون من رو از كار و زندگي انداختن. كافيه بشينم كنارشون تا سفره دلشون باز شه...مدام و يكريز ميگن:ااگييييي.....گووووو....گوووگووو.....گييييي....بووووووووووو......ااااوووووو... وقتي هم كه گرسنه باشن:اااوووووونگا...پسرم كه بار اول يه اونگاي كوتاه ميگه....كمي كه ميگذره،كشيده تر ميشه....اگه شير دير بهش برسه كه پشت سر هم مثل يه نوار كه روي تكرار ميگه:اونگا...اونگا...اونگا دخترم هم گردنشو كج ميكنه با ناز و ادا و صداي ملايم ميگه:اينگااااااااا اگه پيپي كرده باشن يا جاشون خيس باشه هم با داد و بيداد ميگن: نه.....نههه....نهههههههههههه با چشماي نازشون م...
5 بهمن 1390
1